مردان هنر طمع به درهم نکنند
مجدو شرف و مقام خود گم نکنند
صد بوسه به پای بینوایان زنند
سر پیش خدایان زر خم نکنند
چون پیرشدی برون زباغت بکشند
هرعشق که کردی زدماغت بکشند
بیش از همه کس اززن وفرزندبترس
این ناخلفان به سیخ وداغت بکشند
کا شکی صاحب هنررا زندگان مرده دوست درزمان زنده بودن مرده میپنداشتند
خداونداتومیدانی که انسان بودن وانسان ماندن دراین دنیا چه دشوار است
چه رنجی میکشد آن کس که انسان است وازاحساس سرشاراست
شعر مخصوص مجردها:
نصیحت میکنم تازن نگیری تواین قلاده بر گردن نگیری
نمیگویم که مامان توبدخوست اگریک زن نکوباشد فقط اوست
زن من بهترین زنهای دهر است ولی بااین همه زن عین زهراست
مبادا سبقت بیجا پایان زندگی باشد
ازنصایح لقمان حکیم به فرزندش:
ای جان فرزند: هزار حکمت آموختم که ازآن چهارصد انتخاب نمودم واز چهارصد 8تا رابرگزیدم که جامع جمیع کمالات وحکایات است:
دوچیزراهیچ وقت فراموش مکن:اول خدا را دوم مرک را
دو چیز را همیشه فراموش کن:اول به کسی خوبی کردی دوم کسی به توبدی کرد
اما چهار چیز دیگر:
1-در مجلسی وارد شدی زبان نگهدار
2-درسفره ای حاضرشدی شکم نگهدار
3-درخانه ای واردشدی شکم نگهدار
4-درنمازایستادی دل نگهدار
شعر زیررا در جهت افقی وعمودی بخوان:
از چهره افروخته گل را مشکن
افروخته رخ مرو تو دیگر به چمن
گل را تو دیگر خجل مکن ای مه من
مشکن به چمن ای مه من قدرسمن
ازل گونده ن بیلن یوخدور خیال قصد جانانی
نه ده ن آباد ائدیر نه ده ن ویران بو دونیا نی
حدیث زولف جانانی هره بیر نو علیه سویلر
گره ک حل ائتسین عارفلر بیزه بئیله معمانی
دئدیم کی اولمارام هئچ واقت پریشان خاطیر عالمده
پریشان ائیله دی آخیر منی زولف پریشانی
او گون کی گوردو لیلانی اولوب دیوانه بومجنون
اوزوبدورال شیرین جاندان ائدیب مسکن بیابانی
دئیلر بو طبیعتده گورو نمز کیمسه بی ایراد
ائد یبد ر پیریمزروشن جهاندا بئیله معنانی
خمارین عشوه سی گورنه ائدیبد یر عقلینی زایل
چاخاردوب هوشونو باشندان ائدیب رسوا صن
محبت بیربلادورکی گرفتار اولمایان بیلمز
ائیلدی پریشان آخر جهاندا پیرکنعانی
اولوبدورعاشوقین آخر بوفانی دونیادان بیزار
سالیبدوردونیانی گوزدن که توتسون بلکه ا دنیانی
موردي كه براي خودرو شخصي اينجانب در خصوص مزیت هاي لاستيكهاي تيوبلس در مقايسه با لاستيكهاي تيوپ دار اتفاق افتاد باعث انعکاس اين تجربه به ساير دوستان شد.
چند ماه قبل با خودرو شخصي خود در حركت بودم. احساس اينكه يكي از چرخها كم باد است باعث توقف خودرو گرديد.يكي از چرخهاي جلو به شدت كم باد شده بود بطوريكه گيج باد فشار را 15PSI نشان مي داد.چرخ مذكور به دليل اينكه قبلاٌ به دليل پنچري از ديواره جانبي لاستيك ديگر امكان پنچري تيوبلس آن نبود مجبور به استفاده از تيوپ با توجه به نوبودن لاستيك شده بودم. عدم موقعيت مناسب پارك براي تعويض چرخ واصرار همراهان باعث شد تا يك مسافت 3كيلومتري را حداكثر با سرعت 50كيلومتربر ساعت به منظور ایمنی بيشتر وحفاظت از لاستيك طي نمايم.
پس از رسيدن به مغازه پنچرگيري متأسفانه لاستيك به حدي گرم شده بود كه به راحتي گرماي آن از نيم متري همراه با بوي سوختگي احساس مي شد.گرماي لاستيك به حدي بود كه تماس دست با سطح لاستيك بيش از چند ثانيه امكان پذير نبود.پس از جدا كردن لاستيك از رينگ،تيوپ از 20نقطه حالت گزيدگي از طرف لاستيك پيدا كرده بود و ديگر امكان استفاده از آن امکان پذیر نبود.شكي نبود عليرغم اينكه با سرعت پاييني حركت كرده بودم طي مسافت بيشتر باعث تركيدگي تيوپ ولاستيك مي گرديد.لذا اهميت تنظيم باد وعدم استفاده حدالامكان ازتيوپ مشخص مي گردد .لذادر صورت شرايط خاص واضطراري درصورت استفاده از تيوپ; چرخ مذكوررابرای زاپاس قرار دهيد.
امروزه از دلايل اصلي خودروسازان براي استفاده از چرخهاي تيوبلس; ايمني خودرو وجلوگيري ار تركيدن لاستيك است.در خودروهاي امروزي به دليل استفاده رانندگان از سرعت هاي بالا(بیش از 100کیلومتردر ساعت) علاوه بر تيوبلس شدن چرخها;ارتفاع ديواره جانبي لاستيكها نيز كاهش يافته است.علت آن براي جلوگيري ازانعطاف زياد لاستيك وگرم شدن آن است.در صورتيكه ارتفاع لاستيك زياد باشد حركت لايه ها ی لاستیک باعث گرم شدن لاستيك مي گردد.
چند پیشنهاد
بعد ازآن که تو رهایم نمودی ،همه طردم کردند. گویی می خواستند دوریت رابیشتراحساس کنم ؛من ماندم وتنهاییم ،من ماندم وخیالت؛ آنگاه که هجرانت قلبم رابه دردآورد وغم فراقت کمرم راشکست وزانوهایم راخمود ؛ آنگاه که درظلمت شب در جایگاه خود تا سپیدهء صبح نیآرمیدم وهمدمی نبود که قطراتِ اشکِ شبانگاهی رااز گونه های تب آلودم بزداید ؛ آنگاه که روزهایم نیزبه تاریکیِ شب های تارم بود ؛ آنگاه که رویاهای شبانه همچون کابوسی یارِ دیرینهءمن گشته بودند ورهایم نمی کردند ؛ آنگاه که فسرده تراز همیشه ،تکیده تر ، مغموم تر،رنجورترو نزارتر ازهمیشه ؛ قانونِ طبیعت برمن جبر می کرد که هوایش را استشمام کنم ؛ دست های خدا را دیدم که چه عاشقانه به سویم گشاده شده بود ومرا به خود فرامی خواند .
فرایم می خواند واین فراخوانی چه آرامش ونوری را که بادیدهء دل وچشم بصیر ؛ نظاره گرش بودم ؛ ارزانیم داشت وارمغانم آورد .
پروردگارِ من ، خالق من ، مرا ازآغوشت نرهان که خواهم دراین نورِ سفیدت دوباره زیستن